ابوالفضل و عروسی
١٤ اردیبهشت، به همراه مامان جون و دایی هادی، با مترو، رفتیم خونه ی دایی حسن و زندایی صبا، این بار دوم بود که می رفتیم خونشون، بار اول خونه ی خالی و اینبار خونه ی چیده شده ی نوی عروس... این دومین باری بود که سوار مترو شدی، بار اول که کل مسیر و خواب بودی و چیزی متوجه نشدی، خیلی کوچیکتر بودی، به اصرار من که دلم برای مترو تنگ شده بود با مترو رفتیم، و اینبار برات همه چیز مهیج و سوال برانگیز بود، خیلی بامزه به اطرافت نگاه می کردی و جزییات و بررسی می کردی...
شب بابا محسن زحمت کشید و موهاتو مرتب کرد، بابایی مرسی...

15 اردیبهشت روز خیلی مهمی بود، عروسیه داداش عزیزم، دایی حسن، که مصادف شده بود با نه ماهه شدن عسلم...از صبح زود بیدار شدیم، شما هم حسابی همکاری کردی، مامان جون هم خیلی کمکم کرد، همه چیز خیلی عالی بود، با هم آتلیه هم رفتیم و عکسهای خانوادگی انداختیم، عروسی تهران بود. برای همین زودتر حرکت کردیم که خوشبختانه به موقع رسیدیم...
برای شما جهت سهولت کالسکه رو تالار برده بودیم که اذیت نشی...

در حال بیسکوییت خوردن



یکی از بهترین روزهای زندگیه من بود، واقعا از صمیم قلبم برای همه ی جوونها آرزوی موفقیت دارم و برای برادرم حسن و خانوم عزیزش بهترینا رو خواستارم... خوشبخت بشین...


ابوالفضل و عروسی
